555

اوفففف. اینقدر با حرص چایی خوردم که قشنگ یک لایه پوست سقف دهنم کنده شد :| 

چرا حرص میزنی آخه دختر؟

آقا اعصاب این هم اتاقی رو ندارم دیگه. عصری رفتیم خرید اما یه خورده اخلاقاش رو نرومه.سعی میکنم خودمو به بر بیخیالی بزنم و خیلی کول رفتار کنم. میشه مگه؟ البته من میتونم جوری وانمود کنم که به شخمم نباشه :) 

آخ سقفم :(


منبع این نوشته : منبع

554

هفته پیش یکشنبه اومدم دانشگاه و هنوز موندگارم. اصلا فک نمیکردم که بخوام خیلی بمونم، واسه همین تخمین بعضی وسایل رو با خودم نیاوردم. جدا از اینکه شیش و نیم اون روز صب که دیگه نزدیک شهر دانشگاهی بودم استاد خان پیام دادن که تشریف ندارن تا فرداش و پس فرداش برم خدمتشون و من دو روز کشک سابیدم! الانم موندم اینجا تا به یه جوابی که میخوام برسم اینشالله. جدای از همه چیز هوا واقعا عالیه و دارم لذت میبرم. فقط کاش یه کمی میتونستم خوش بگذرونم. دیشب تو خواب داشتم به استاد گزارش کار میدادم و جالبه که اونم یه موضوع جدید بهم پیشنهاد داد که با اینکه استراتژیک بود و گفتم این چه موضوعیه اما چون گفت من خیلی تحقیق کردم و موضوعش عالیه قبول کردم!

تو خواب مامانم اومده بود دانشگاهمون. جالبه که لوکیشنش دانشگاه کارشناسی بود و بابا اونجا استاد بود!!!! من زنگ زدم به مامان که جلو در اتاق بابام زود بیا!!!!! جل الخالق! خیر باشه ایشالا :))


منبع این نوشته : منبع
استاد

557

تو این گرمای تابستون سرما رو از کجا خوردم؟ گلوم خیلی درد گرفته و آبریزش و گرفتگیی گوش و بینی هم دارم.  همون روزی که سرما خوردم پر پر هم شدم و از امروز باز اس اسی شدم! یعنی سه غم آمد به یک بار! دیروز سگ هاری بیش نبودم. امروز حواهر جوجه رو برد مهد. از ترس من فک کنم. گفتم دیگه اوکیم اما گفت به کارات برس. گفتم فردام نبره. اما با این گلو دردی که من دارم هرچی ازم دور باشه واسش بهتره. از هفته پیش جمعه خونه خواهرم. دیگه احساس زیادی موندن بهم دس داده. تصمیم دارم علیرغم میل باطنیم برگردم. مرده یه کم تو خونش نفس بکشه دیگه! شدم ازون مهمونای پررو. خدا بخواد فردا برمیگردم. شایدم پس فردا! امیدوارم گلوم زودترخوب شه. از شنبه تا شنبه جوجه هر روز با من بود. پنجشنبه یه کنسرت عالی رفتیم. از وقتی از یونی برگشتم هیچ کاری نکردم تا امروز. که امروزم عملا کارخاصی نکردم. موفق باشم!


منبع این نوشته : منبع

552

پنجشنبه به استاد زنگ زدم قرار شد یکشنبه ظهر برم پیشش. برم تکلیفم رو مشخص کنه بعد باز نگم تابستون تموم شد هیچ غلطی نکردم

دیشب ویلای فامیل مهمونی بودیم. تا اومدیم خونه ۲.۳۰ بود.

امروز جمعه مزخرفی داشتم. تا عصر که تنها بودیم با مادر و مادربزرگ. عصری پیرزن همسایه اومد که من باز هیچ حوصله نداشتم.

شبم که خواستم با بابا برم پیاده روی که اول مامان و بعدش بابا گند زدن تو روح و روانم. جوری بودم که کل مسیر بغضی بودم و یواش اشک ریختم و هیچ حرف نزدم. اومدم خونه هم یه دل سیر گریه کردم.

کل امروز تو شبکه های مزخرف مجازی و پای نت حروم شد.

شب یه کمی کتاب خوندم و دیدم تمام علایم پی. ام.  اس در من هست :|

لعنتی همیشه هست.



منبع این نوشته : منبع

550

#نامه‌ای به لپ‌تاپ عزیزم!

ای عزیز دل،

ای یار دیرین،

ای رفیق شب‌های تنهایی،

دیری‌ست که یار روزها و شب‌های من بوده‌ای

ای کاش این دمی چند هم پا به پای من بیایی

تا با هم مدرک ارشدمان را بگیریم.

آن‌گاه اگر خواستی ادامه تحصیل نده.




ـمن باید از وقتم نهایت استفاده رو بکنم.

تازه دارم میفتم رو غلتک.

کاش لپ‌تاپ جانی هم جالش خوب باشه

و پا به پای من بیایه

بوس به لپاش!


منبع این نوشته : منبع

دلم میخواد برم دانشگااااااااه!

قبلترها که برق رو قطع نمیکردن روزی فوقش دو ساعت تو بعد ظهر کولر روشن میکردیم نفسی میگرفتیم و برای صرفه جویی خاموشش میکردیم. دوباره فوق فوقش یه ساعت هم بعدا روشن میکردیم.

الان که برقا رو به طور متناوب قطع میفرمایند از صب که پامیشم حرص این رو دارم که کولر روشن کنم. تا وقتی برق قطع میشه هوای توی خونه یه مقداری خنک باقی بمونه. انصافا هیچوقت ده صبح کولر روشن نمیکردیم اما با داستانهای پیش اومده چندین بار این کار رو تکرار کردیم. ما که قراره دو ساعت بی حتی پنکه بمونیم!


منبع این نوشته : منبع
روشن ,میکردیم ,کولر ,ساعت ,کولر روشن ,روشن میکردیم

551

در حال حاضر دو نقطه ضعف اساسی دارم:

۱- کسی بهم بگه تاریخ دفاعت کیه، چرا اینقدر میری و میای، چرا اینقدر طول کشیده، چرا به ترم پنج کشیده، 

که در اینصورت میگم به تو چه آخه عوضی فوضول سرت تو یه سوراخ دیگه باشه احمق :|

۲- کسی بهم بگه پایان‌نامتو چرا ندادی بیرون. پولش زورت اومد؟

که بازم میگم به تو چه احمق. این کار منه. درس منه. گهیه که من شروع به خوردنش کردم. پس تو حق نداری راجع بهش زری بزنی.


ذهنم به شدت آشفته ست. شبها به سختی به خواب میرم. توی خواب به شدت ناآرومم. صبحها با تنش و بدن درد و خستگی بیدار میشم. 

کارهام تو هم گره خورده و نمیتونم ذهنم رو جمع کنم. دلم میخواد استاد رو ببینم و واقعا برنامم رو ببندم.


با مامان سر همین دو نقطه ضعف دعوام شد و الان مشخصه که اعصابش خورده. تقصیر خودش بود چون قبلا راجع به این دو موضوع باهاش حرف زده بودم و خودش دوباره به اشتباه اینها رو تکرار کرد. خیلی بدم اومد. واقعا راست میگفت دوستم از یه سنی به بعد دیگه حوصله گیرهای الکی مامان بابا رو نداری و دوس داری مال خودت خونه خودت باشی .

امروز با دو تا از دوستای دوران کلاس زبان صبونه رفتیم بیرون. خیلی گرون در اومد. ولی خو بود. خوش گذشت.


*بهم میگه آخه همش بازی میکنی. این غلطیه که خودم کردم. یه بار که داشتم از پیش نرفتن کارام ناله میزدم طبق معمول، بهم گفت تو پس همش تو اتاق چیکار میکنی؟‌ من احمق ساده لوحم گفتم بازی و نت گردی. حالا چپ و راست همونو میکوبه تو سرم. خاک تو سرم که باز ساده لوح نشم :|||||||||||||||


منبع این نوشته : منبع
احمق